امروز 88/08/08! میلاد هشتمین امام شیعیان! شمس الشموس چهارده معصوم(ع)! ما هم که همسایه ایم...
آقای خوبم.. راز دار تمام دردها و اشکهایم.. منور کن زندگیم را به هر آنچه شایسته و بایسته است! عیدانه ام را مرحمت کن.. میلادت مبارک! بر خدای یکتا! بر تو! بر خاندان پاک جدت مصطفی محمد(ص)! بر فرزندت قائم المهدی (عج)! بر تمامی شیعیان برحقت!
+
نگارش یافته در جمعه
1388/08/08ساعت 8:8 به قلم نرگس آذر
|
دیشب اینجا باران می بارید.. های های باران، لالایی برق 2 ستاره شد..
بار اول که این متن را خواندم، به سادگیش خندیدم! چیزی حدود 2 یا 3 ماه پیش..
اکنون که می خوانمش، ... دیشب باز این متن را خواندم..
وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم...
وقتی که دیگر رفت،
من به انتظار آمدنش نشستم!..
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست داشتم..
وقتی که او تمام کرد، من شروع کردم!
وقتی که او تمام شد،
من آغاز کردم!..
چه سخت است تنها متولد شدن!
مثل تنها زندگی کردن است!
مثل تنها مردن...
+
نگارش یافته در پنجشنبه
1388/08/07ساعت 7:52 به قلم نرگس آذر
|
حرف هایی که باید زد...
تا
حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن
اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی
های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه
ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!
من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.
حرف
هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید
زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما
نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و
نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار
کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی،
حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید
بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که
مخاطب نیز نا محرم است!
این چگونه حرف هایی است؟
+
نگارش یافته در چهارشنبه
1388/07/29ساعت 0:5 به قلم نرگس آذر
|
می نویسم برایت، با تمام دلتنگی ام..
که بوده ای؟ بگو و حرفم را بخوان...
ادامه مطلب
+
نگارش یافته در یکشنبه
1388/07/26ساعت 14:12 به قلم نرگس آذر
|
روزها گذر کردند.. من جایی جا مانده ام انگار.. کودکی هایم کو؟
دلم هوای پریدن با شاپرکها کرده..
دلم باز هم به دنبال شبهای جاده است انگار.. تاریکی شب .. ستاره ها که راه را نشانت دهند..
شاید آنجا باشم؟ تو نمی دانی کجا جا گذاشته ام رویای کودکی ام را؟
حالا که گم شده، انگار دلم زودتر تنگ می شود.. زودتر می گیرد..
بعض، جای همه چیز را می گیرد.. با یاد همه چیز می آید دریغ از آنکه چیزی جز اشک با خود بیاورد..
باران بهار در چهار فصل می بارد اینجا! هر دم که اراده کنی..
همیشه باران را دوست داشته ام.. صدایش را... مثل صدای خنده تو ... چرا؟..
شاید چون واقعیست، وقتی هست... نمی دانم... تو می دانی؟ به من هم بگو...
کاش لااقل می دانستم کجا دستم را رها کرده ام و گم شده ام...
کاش پیدا شود باز هم زندگی..
+
نگارش یافته در شنبه
1388/07/18ساعت 23:9 به قلم نرگس آذر
|
سر از کار روزگار در نمی آوری.. این یکی را می فهمم! من هم نمی فهمم زندگی را!
دنیا بایست! واقعا می خواهم پیاده شوم!...
هدف! زحمت! شبی که صبح شدنش را می بینی! صبحی که شب نمی شود! زندگی و باز هم زندگی! که با شادی شاد نمی شوی و به غم می خندی! درد و درد و اشک و لبخند خاطرات خوب.. نباید تکرار شوند! حرف این نیست.. نمی توانند تکرار شوند... چه خوب که زمانی بودند... با تو چه کنم؟
آخ که چه دلتنگم.. و چه خسته ... و چه بلاتکلیف! عقل! به چه دردی خوری وقتی قدرت اجرایی نداری؟؟؟ فقط می خواهی تکلیف مرا سنگینتر کنی یا غصه ام را؟؟ باز هم درد... کی می روی؟ چه کنم؟؟؟
امان از زندگی... امان از... امان از من! امان از آدمی زاد! چه موجودی است آدمی زاد... چه موجودی هستی آدمی زاد؟
+
نگارش یافته در جمعه
1388/06/13ساعت 21:5 به قلم نرگس آذر
|
كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالی رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خنده ای رو به نهال گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و نهال زير لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستجوی آنی، همينجاست. مسافر رفت و گفت: يك نهال از راه چه میداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذّت جستجو را نخواهد يافت و نشنيد كه نهال گفت: امّا من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد ديد جز آن كه بايد. مسافر رفت و كوله اش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت، رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، امّا غرورش را گم كرده بود. به ابتدای جاده رسيد. جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه اش نشست تا لختی بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. امّا درخت او را می شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله ات چه داری، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومند، شرمنده ام، كوله ام خالی است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتی هيچ چيز نداری، همه چيز داری. امّا آن روز كه می رفتی، در كوله ات همه چيز داشتی، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست. قدری از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته ای، اين همه يافتی! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتی و من در خودم؛ و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جاده هاست
+
نگارش یافته در سه شنبه
1388/02/22ساعت 14:34 به قلم نرگس آذر
|
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
+
نگارش یافته در پنجشنبه
1388/02/10ساعت 10:51 به قلم نرگس آذر
|
با ذوق و شوق، راه افتاده ام، چون به تو خیلی مطمئنم، با خودم امید آورده ام، می دانم اگر زیاد بخواهم، پیش آن همه ای که تو داری، کم است. می دانم اگر سهم بزرگی بخواهم، بیش آن همه ای که می توانی ، کم است. لطف تو، با خواستن کسی، کم نمی شود. وقت بخشیدن که می شود، دستت بالای هر دستی است.
من اولین امیدواری نیستم که پیش تو می آید و هدیه اش می دهی؛ با اینکه حقش بوده که هیچش ندهی. اولین نیازمندی نیستم که کمک می خواهد و بهش لطف می کنی ؛ با این که حقش بوده که ناامیدش کنی.
خدایا! دعای مرا هم جواب بده؛ صدایت که می کنم، نزدیک باش؛ زاری که می کنم، دل رحم باش؛ حرف که می زنم، گوش کن.
-- صحیفه سجادیه، دعای سیزدهم، ترجمه فاطمه شهیدی.
+
نگارش یافته در جمعه
1388/01/21ساعت 23:26 به قلم نرگس آذر
|